پریدن از روی نوار فرمان ها
پیوند به محتوای اصلی
یکشنبه ٢٩ مهر ١٣٩٧
 
مگر مي شود از خيرين ننوشت ؟
 تعارف كه نداريم . مي توانم چشمم را ببندم و بگويم خوب به من چه كه بنزين گران شده ؛ به من چه كه مردم در مصاحبه هايشان اول از مشكلات شان مي گويند .اصلا به من چه كه مردم  قبل از اينكه به مشكلات عمراني محله شان اشاره كنند مشكلات معيشتي شان را مطرح مي كنند .
مي توانم به خودم بگويم از كنار تصاوير اين شهر بي در و پيكر به سادگي عبور كن بي آنكه قلبت به درد بيايد . بي آنكه برنجي و تا چند روز ذهنت درگير شود .
 مي توانم به خودم بگويم اصلا به تو چه مربوط كه دانش آموزان در مدارس استيجاري درس مي خوانند و تهران يكي از مناطق محروم در امر مدرسه سازي محسوب مي شود.
 مي توانم كوتاه بيايم و كنجكاوي نكنم كه چه ها در دل يك خير مدرسه ساز مي گذرد و نپرسم چه عاملي باعث شد كه دلت براي فرهنگ و علم اين كهن مرزو بوم تپيد كه از مال و ثروتت (كه شيرين ترين داشته هاست ) گذشتي و دلت را سپردي به دل دانش آموزاني كه جايي براي درس خواندن نداشتند .
مي توانم روزها و ساعت هايم را صرف علاقه مندي هايم كنم و ننشينم پاي تلفن و يك بار دو بار ده بار و حتي بيشتر سراغ مسئولان آموزش و پرورش را بگيرم تا وقت بدهند و مرا بپذيرند تا بروم و بنويسم كه كدام منطقه از تهران با مشكل كمبود فضاهاي آموزشي روبروست .
اما باور كنيد كه نمي شود . شما نمي توانيد آقاي ابراهيمي با آن عظمت روح را ببيند و دلتان را راضي كنيد تا از او ننويسيد . باور كنيد نمي شود .
 مي توانم به خودم بگويم وقتي به مراكز نگهداري از معلولان ذهني وردآورد رفتي بنويس و بيا بيرون.  نكند دلت را جا بگذاري ميان اتاقي كه دخترانش از مرز 40 سالگي گذشته اند و تازه مي توانند رنگ ها را تشخيص دهند . نكند دلت در مركز بيماران رواني مزمن جا بماند و تا روزها كه نه تا ماه ها قلبت را بفشارد . مي توانم به خودم بگويم اين بار كه به كهريزك رفتي فقط از بخش هاي مختلف آن بنويس و بگو كه مثلا سياوش گراوند به كمك مسئولان كهريزك براي خودش آتليه اي زده و مشغول كار شده و ديگر به ويلچرش فكر نمي كند.
 مي توانم به خودم بقبولانم كه وقتي مادر شهيدي دلش گرفت و ياد فرزندش كرد كمتر بغض كنم و وقتي دست لزران پدر شهيدي را از روي ملحفه سفيد تختش  مي بوسم دلم در خانه شان جا نماند.
مي توانم به خودم بگويم اصلا  به من چه كه در فلان همايش يا سمينار مسئولان حرف هايي مي زنند و كنار دستي ها وقتي مي پرسند يعني راست مي گويند بر و بر نگاهشان كنم يعني كه نمي دانم و بعدش خودم و دل آنها را تسلي دهم يعني  كه مي شود انشالله .
  مي توانم به خودم قول بدهم اين بار كه پشت چراغ قرمر ماندم تصوير دخترك گل فروش و پسرك فال فروش تا ماه ها ذهنم را درگير نكند و تا سال ها  حرف پسركي 9-8 ساله فال فروش  سر بلوار لاله كه پرسيدم حافظ را مي شناسي و مي داني چه كاره بوده گفت بله حافظ بنا بوده  ذهنم را قلقلك ندهد .
 مي توانم پشت ميز بنشينم و بسنده كنم به گرفتن گزارش هاي تلفني و خودم را به سختي نياندازم و بنويسم از درد معلولاني كه تنها خواسته شان داشتن فرصت هاي برابر با شهروندان عادي است.
 اما نمي شود يعني من نمي توانم بايد بروم و كنار ويلچر معلولي كنار پله ها بايستم و حس كنم كه چگونه پله ها مانند غولي  دهان باز كرده اند و به چرخ هاي ويلچر معلولان مي خندند .
نمي شود كه بروم در مركز نگهداري معلولان ذهني و ليلا و پريسا و زهره را بغل نكنم و براي نقاشي هاي كج و كوله شان دست نزنم .
 نمي شود بروم به منزل شهدا و به احترام نام فرزندشان به پا نايستم . نمي شود به مركز نگهداري از كودكان بي سرپرست  بروم و تك تك بچه ها از سرو كولم بالا نروند  و مامان صدايم نكنند. 
 نه برادر نمي شود . من يك خبرنگارم و قبول كنيد يا نه ،مسئول درد مردمي  هستم كه كنار من نفس مي كشند.
 همين .