پریدن از روی نوار فرمان ها
پیوند به محتوای اصلی
سه شنبه ١ آبان ١٣٩٧
 
گفت و گو با دانش آموز  مدرسه خیری مردانی آذر12/ تئاتری که سرآغازش زندگی یک خیر مدرسه ساز بود

همه ما از روزگاران پیش تا به امروز بر این باور بوده و هستیم که زبان هنر بهترین و گویاترین زبان برای القای حس به هر بیننده و شنونده ای است.  اگر این هنر از جنس و زبان تئاتر هم که باشد لطف دیگری پیدا می کند. این حرف ها را گفتیم و نوشتیم تا شاید نگاه زیبا و قدرشناس "سامان تیرانداز" از خیر مدرسه سازش مردانی آذر را بهتر و بیشتر درک کنیم. وی کارگردان تاتری با عنوان «کسی که مثل هیچکس نیست ...» است که این تئاتر به زندگی خیر نیکوکار «مرحوم مردانی آذر» اختصاص دارد. زمانی که «تیرانداز» این جوان خوش آتیه دوره دبیرستان را در مدرسه خیرساز مردانی آذر شماره 12 پشت سر گذاشت و وارد دانشگاه شد همیشه به دنبال راهی بود که دین خود را به مردانی آذرهایی که برای دانش آموزان حکم پدر را دارند، ادا کند. بالاخره پس از سال ها این تصمیم را به فعل بدل می نماید و زندگی مردانی آذر را با زبان گویای تئاتر به روی صحنه می کشد تا شاید افراد بسیاری با دیدن این تاتر تداوم دهنده راه مردانی آذر باشند. در همین خصوص گفت و گویی را با فرزند قدردان این آب و خاک ترتیب داده ایم که در پی می خوانید.

-    از خودتان بیشتر برایمان بگویید؟
 متولد 3 آذر1362 هستم و در هنرستان محمد مردانی آذری شماره 12 در منطقه 10 آموزش پرورش تهران تحصیل کردم. از دانشگاه آزاد تهران در رشته گرافیک فارغ التحصیل شدم و امروز بازیگر، گرافیست، طراح حرکات موزون و کارگردان تئاتر هستم.
-    مدرسه مردانی آذر شماره 12 از مدارس خیرساز است چه احساسی داشتید از اینکه در مدرسه خیرساز منطقه 10 تحصیل می کردید؟
  وقتی به روزی فکر می کنم که تنها هنرستان تهران که رشته های هنری را در آن تدریس می کردند خیلی از شرایط آن روز من دور بود و چاره ای به جز انتخاب رشته هایی که هیچ علاقه ای نسبت به آنها نداشتم تمام بدنم به لرزه می افتد.
   اول دبیرستان که به پایان رسید و بحران سخت و حساس انتخاب رشته فرا رسید، به آموزش و پرورش رفتم و فهمیدم یک فرشته ی زمینی از جنس آدم هایی که در اطرافمان زندگی می کنند از خشت های مهربان قلبش بهشتی را ساخته برای آینده و زندگی دانش آموزان و فرزندان آینده، تا آنها بتوانند مسیر درست و موفق را در زندگیشان مشخص کنند. با شتاب کامل به بهشت زمینی رفتم که امروز و فردایم را رقم بزند ... احساسم این بود که بهشت را لمس کردم و این حس به قدری برایم واقعی بود که بعد از گذشت یازده سال هنوز در ماه یک روزم را در مدرسه ام سپری می کنم  و با خشت خشت آنجا زندگی می نمایم.
-    آیا  این مدرسه تفاوتی با مدارس دیگر داشت؟
 تفاوت بسیار بود. من از مدرسه ای آمده بودم که روی دیوارهایش جای خالی برای نوشتن یادگاری نبود. در یک نیمکت سه نفر می نشستیم و هر روز سر اینکه جای کیف من کجای نیمکت است با هم دعوا داشتیم. موقع امتحان هم یک نفر باید زیر میز می رفت و می نشست تا بغل دستی نتواند به روی برگه دیگری نگاه کند. بزرگترین تفریح یک دانش آموز بازی با یک توپ پلاستیکی بود آن هم در زنگ ورزش، اما  بعد از ورودم به هنرستان دولتی و خیرساز مردانی آذر شماره 12 وضع خیلی فرق می کرد. کلاس ها هر دو نفر روی یک نیمکت می نشستند. آمفی تئاتر بزرگ همراه با یک مربی تئاتر خیلی حرفه ای،  سالن امتحانات، کارگاه طراحی، لابراتوار عکاسی با پیشرفته ترین تجهیزات برای ظهور عکس از امکانات این مدرسه خیرساز بود و از همه مهم تر روزگاری که کامپیوتر برای همه رویا بود، در هنرستان هرکس یه سیستم پنتیوم2 داشت که کاملا یادم است هر سیستم تقریبا هم قیمت اتومبیل پدرم بود و تفاوت هایی که هنوز هم فقط می تواند برای دانش آموز یک رویا باشد. هنوز هم پس از سال ها وقتی می خواهم تمرین تئاتر کنم دوست دارم در آن فضا تمرین کنم چون به نظرم سالن و تجهیزاتی فراتر از تالار وحدت دارد.
-    تا چه اندازه ای با خیر مدرسه تان آشنایی داشتید ؟
 دوست ندارم بگویم آقای مردانی دوست دارم بگویم پدر، مردانی آذری برایم حکم پدری دلسوز را داشت هر هفته با ما بود. با جان و دل به حرفهای کودکانه ام گوش می داد و همیشه دست محبتش بر سرم بود. هر خواسته ای داشتیم برایمان فراهم می کرد. این روزها هروقت به بهشت زهرا (س) پا می گذارم، می روم و با پدرحرف می زنم و به لبخندهای عمیقش فکر می کنم.
-    چه کاری برای شناخت فعالیت های آقای مردانی آذر به دانش آموزان دیگر انجام داده اید؟
سالها بود که احساس می کردم باید به پدر، ادای دین کنم. قلم به دست گرفتم و نوشتم و زندگی مردانی آذر را به روی صحنه بردم. تئاتر من، زندگی مردی بزرگ بود و تصمیم گرفتم نام نمایشم را «کسی که مثل هیچکس نیست ...»بگذارم. حدود 15 نفر بودیم. 3 ماه در سرد ترین شرایط زمستانی تمرین کردیم تا یک  لحظه از محبت های پدر را جبران کنیم. بالاخره نمایش اسفند ماه سال 90 در کانون سلمان به روی صحنه رفت.  امروز می بینم که هنوز ادای دین به طور کامل انجام نشده و وجدانم آسوده نیست، چون دوست داشتم نمایشم که برشی از تولد تا قتل مرحوم «غلامرضا مردانی آذری» بود با حمایت بیشتری به اجرا در آید تا شاید تشویقی باشد برای انسان هایی که توان ساخت مدرسه را دارند و شاید راه مردانی راه آنها شود...
-    به نظر شما مدرسه خیرساز تاثیری در موفقیت شما داشته است؟
کاملا، باید سال ها بگذرد تا مسئولین و مردم به تفاوت امکانات مدرسه های خیری در روند رشد جوانان برسند. من اگر در بهترین مدرسه دولتی رشته ریاضی فیزیک تحصیل کرده بودم مطمئنا به پای موفقیتی که امروز به آن دست یافته ام،  نمی رسید.
-     آیا خودتان را خیر می دانید؟
بله در شرایط کنونی علم و هنرم را مثل یک خیر در اختیار جوانان قرار می دهم.
 
-    دوست دارید در آینده خیر مدرسه ساز شوید؟
خیر شدن برای آدم هایی که پول دارند شاید خیلی راحت باشد ولی مثل مردانی آذر شدن آسان نیست. شاید من و خیلی ها در توانشان نباشد که یک مدرسه بسازند ولی اگر هزاران نفر هر کدام یک آجر کمک کنند یقین داشته باشید یک مدرسه حتما ساخته می شود. من آرزو دارم روزی مدرسه ای بسازم و اسمش را «غلامرضا مردانی آذری 1» بگذارم.
-    برای ترویج فرهنگ مدرسه سازی آیا فعالیتی کرده اید؟
من حاضرم با توانی که در عرصه هنر دارم برای تک تک خیرین مدرسه ساز در زمان حیاتشان و به یاد خیرهایی که در جمع ما نیستند با همیاری انجمن خیرین مدرسه ساز  نمایش و حتی فیلم مستند از زندگیشان بسازم.
-    اگر خیر آقای مردانی آذر را می دیدید، چه جمله ای به او می گفتید؟
به او می گفتم: «ستاره ای ستاره جاش فقط تو آسمونه..»
-    چه توصیه ای برای افرادی که توانایی مالی دارند اما قدم خیری بر نمی دارند دارید؟
از همه مردمی که توان مالی ساخت مدرسه را دارند خواهش می کنم بیایید و برای بچه هایی که فردا میخواهند پشت نیمکت هایی که امروز شما ساخته اید بنشینند، مهربانی کنید...